سفر جزوی از زندگی عادی من است

به گزارش پیامک مسعود، تا به حال به این فکر نموده اید که اگر هر چند سال یک بار در یک کشور زندگی می کردید چه اتفاقی می افتاد؟ پیش از اینکه خود این مسئله را تجربه کنید این داستان کوتاه از یک زندگی واقعی را مطالعه کنید.

سفر جزوی از زندگی عادی من است

خیلی ها آرزو دارند در سال به کشورهای مختلفی سفر نمایند یا بعضی دوست دارند در کشورهای مختلف زندگی نموده با مردم و فرهنگ های مختلفی آشنا شوند. این سبک زندگی، سبک زندگی من است. من از بچگی بخاطر شغل پدرم در کشورهای مختلفی زندگی نموده ام که البته نکات مثبت و منفی خود را دارد.

سفر جزوی از زندگی عادی من است

از همکارم پرسیدم: ازبکستان به چینی چه می گردد؟ می خواهم به راننده تاکسی ام بگویم اهل ازبکستان هستم تا لازم نباشد شرح اضافه بدهم.

همکارم پاسخ داد: wuzi bieke

این مسئله هر روز در تایوان اتفاق می افتاد، مردم بخاطر لهجه خارجی که داشتم از من می پرسیدند که اهل کجا هستم. گاهی می گفتم اهل گرینلند، گاهی هم می گفتم هم اهل لائوس و هم جزایر مارشال هستم.

در یک سال گذشته تقریبا هر ماه را در یک کشور گذراندم، اما برای کسی که درباره فرهنگ، سبک زندگی، و سفر برای زندگی می نویسد، هربار که از مسافرت بازمی گشتم ذهنم کاملا خالی بود. والدین و دوستانم همواره به من می گویند: تو باید سفرنامه هایت را به یک انتشارات بفروشی. اما چه باید بنویسم؟ اینکه اقیانوس هاوایی به رنگ آبی آرامش بخشی بود؟ اینکه سفیدی برف های کوه های سوییس خارق العاده بود؟ تا امروز 26 سال است که در جاده ها هستم، می توان گفت تقریبا تمام عمرم را، اما هر زمان که یک وبلاگ یا مجله سفرنامه را می خوانم خیلی هیجان زده نمی شوم. اندازه هیجان موجود در این داستان ها من را مبهوت می نماید. جزئی ترین تجربه ها، از غواصی با کوسه ببری در تایلند گرفته تا داوطلب شدن در کامرون (کشوری در غرب آفریقا) و اسکی در نروژ همگی تجربه ای بسیار روح بخش و موثر هستند که باعث وسعت دید بیشتر انسان می شوند. چرا من نتوانستم چنین احساساتی را تجربه کنم؟

من خسته نیستم. من عاشق سفر هستم اما سفر جزو عادات و زندگی من شده است. من نه فرهنگ و نه خانه ثابتی دارم که بخواهم چیزی را با آن مقایسه کنم. زمانی که سفر می کنم، مغازه دارها و دست فروشان از من می پرسند آیا این جنس یا این دسر در کشور من پیدا می گردد یا نه، و من همینطور خیره به آن ها نگاه می کنم. نمی دانم چطور به آن ها بگویم که من کشوری ندارم یا اینکه من پس از این سفر به خانه بازنمی گردم بلکه به جایی اتفاقی می روم. جایی که ممکن است لندن یا نیویورک باشد. درحال حاضر به تایپه (مرکز کشور تایوان) می روم.

31 اوت 1990، 33امین سالگرد تولد مالزی و اولین سفر هوایی من بود. خانواده ام شامل مادر، پدر، پدربزرگ، مادربزرگ و دانای کوچولوی یک ساله چمدان هایمان را، که زیاد هم نبودند، جمع کردیم و سوار هواپیمای کوالالامپور به هنگ کنگ شدیم. ما شماره جایگاه نداشتیم، درعوض من رفتم و جای مخصوصی نشستم. مادرم به من گفت که بچه شجاعی هستم زیرا با بلند شدن و نشستن هواپیما تنها دست هایم را مشت کردم.

چند ماه پیش از این سفر، پدرم که کمی از سن الان من بزرگ تر بود نامه ای دریافت کرد که برای یک ماموریت شغلی به هنگ کنگ می رفت. او قبول کرد، به این خیال که چند سال بیشتر طول نمی کشد. چهار سال و نیم بعد ما به اندونزی رفتیم و چهار سال بعد از آن به سنگاپور. یک سال بعد هم به تایوان نقل مکان کردیم. حالا 26 سال بعد از آن روز مهم در سال 1990، من در 17 خانه و 10 کشور در چهار قاره زندگی نموده ام.

همکلاسی هایم در 7 مدرسه بین المللی مختلفی که حضور داشتم نیز همین شرایط من را داشتند. مقدمه ها همواره با این سوال شروع می شد: از چه کشوری آمده ای؟ نه اینکه اهل کجا هستی؟ البته همواره می دانستم که این اوضاع، اوضاع عادی نیست. در یک سفر خانوادگی به سنگاپور زمانی که دوران مبه وسیلهه را می گذراندم، یک آرایشگر همانطور که موهایم را می شست متوجه لهجه آمریکایی من شد و پرسید که اهل کجا هستم.

جواب دادم: من در تایوان زندگی می کنم

بی حرکت ماندن انگشت هایش را روی جمجمه ام احساس کردم و متوجه گیج شدنش شدم. پرسید: خانواده ات از تایوان به سنگاپور مهاجرت نموده اند؟

به یاد دارم که با خودم گفتم چرا باید از این همه جا به تایوان مهاجرت کنیم؟ در آن موقع باید 45 دقیقه رانندگی می کردیم تا برای تماشا یک فیلم به نزدیک ترین سینما برسیم.

به آرایشگر پاسخ دادم: نه، ما در تایوان زندگی می کنیم. اما شاید در چند سال آینده در کشور دیگری ساکن شویم.

درک نکردن قضیه به وسیله آرایشگر برایم سخت بود.

من بخاطر شغل پدرم در کشورهای مختلفی بزرگ شدم. بچه ها فرهنگ سومی (بچه ها یا حتی بزرگسالانی که بخش قابل توجهی از سال های رشد خود را در فرهنگی بغیر از فرهنگ پدر و مادر خود می گذرانند) بنظر می رسند که به راحتی با فرهنگ های مختلف کنار می آیند. ما کاملا دچار بحران هویت هستیم و در آن واحد به همه جا و هیچ جا تعلق داریم. ما بیشتر در فرودگاه ها حس خانه را تجربه می کنیم. بعضی بچه ها فرهنگ سومی که از سفر خسته شده اند زمانی که بزرگ می شوند تصمیم می گیرند تا در یک کشور تعیین و ثابت را برای زندگی برگزینند و دیگران چون من شغل هایی را انتخاب می نمایند که مدام باید در سفر بود. بله این مسئله در عین حال هم یک رجحان و هم یک مشکل است. اما باور ندارم که شیوه متفاوت بزرگ شدن من باعث شده باشد تا احساس عشق، همدردی، غم و شادی را متفاوت از آن هایی درک کنم که تنها در یک کشور بزرگ شده اند.

من هزاران کیلومتر از خانواده و برترین دوستانم دور شده ام و به جاهایی رفته ام که حتی یک نفر را نیز نمی شننام. من عاشق مردم روستاهای بلغارستان و کشاورزان در سوئد شدم اما با این آگاهی که با توجه به شغلم هرگز نمی توانم با کسی در یک جای ثابت زندگی تشکیل بدهم آن ها را رها نموده ام.

تمام آن ها به من می گفتند: تو نمی توانی در اینجا زندگی کنی، اصلا با عقل جور درنمی آید.

و پاسخ و دفاع همیشگی من چنین بود: نه، خیلی هم عاقلانه است؛ من هر جا که باشم می توانم برایتان نامه بنویسم.

اما چیزی در درونم مانند آن ها می دانست که زندگی در گوشه کوچکی از زمین من را راضی نمی نماید.

بارها و بارها پیش آمده که چنان احساس تنهایی نموده ام که در کلام نمی گنجد اما مدام خود را در چنین موقعیت هایی گیر می اندازم. مطمئنا خانواده و دوستانی دارم که می توانم با آن ها درد دل کنم اما عده کمی هستند که درک می نمایند.

زمانی که در ایستگاه متروی واترلو در لندن، ظرف سالاد و میوه ام را روی پیشخوان یکی از کافه ها گذاشتم، متوجه نگاه های یک خانم شدم که به من خیره شده بود. خودم را برای همان موقعیت همیشگی آماده کردم.

خانم پرسید: اهل کجا هستید؟

خدای من. امروز باید کدام کشور را بگویم؟ خسته شدم و تصمیم گرفتم راستش را بگویم. پس گفتم: من در 10 کشور زندگی نموده ام، اهل هیچ کجا نیستم.

همانطور که سعی می کرد محبت آمیز رفتار کند گفت: 10 کشور؟! ولی بالاخره باید اهل یک جایی باشید. پدر و مادرت اهل کجا هستند؟

این بار بلندتر گفتم: من اهل هیچ جا نیستم.

با خنده گفت: فضایی که نیستی؟

گفتم: خیر، من مانند بقیه انسان هایی که روی زمین زندگی می نمایند انسان هستم و اتفاقا در لندن در حال خوردن سالاد و میوه هستم. سپس میوه و سالادم را برداشتم و بعد از پرداخت هزینه کافه بیرون دویدم.

همانطور که دور می شدم صدای خانم را پشت سرم می شنیدم که می گفت: فقط می خواستم مطمئن شوم که فضایی نباشی.

3 سال و نیم بعد وقتی از یک سخنرانی طولانی به قصد تماشا یکی از دوستانم به فرودگاه بین المللی تایوان می رفتم در پاسخ راننده تاکسی که پرسید آیا به خانه در ژاپن بازمی گردم، تنها پاسخ دادم که بله به ژاپن برمی گردم. دیگر زحمت این شرح را به خودم ندادم که من در تایپه برای یک روزنامه انگلیسی زبان تایوانی به عنوان یک خبرنگار کار می کنم و الان باید برای یک سفر کاری به سنگاپور بروم، سپس برای تماشا خانواده به سئول و پس از آن برای تماشا نامزدم به سوئد می روم تا از آنجا با هم به دانمارک برویم و بعد از هم جدا می شویم.

یکی از دوستانم در فیسبوک برایم پیغام گذاشته بود که: خواهر، درکت می کنم. مردم دوست دارند ما را دسته بندی نمایند. می دانی این روزها وقتی همان سوال همیشگی را از من می پرسم چه جوابی می دهم؟ می گویم اهل زمین هستم. این مردم را کلافه می نماید و من معمولا سوال را تغییر می دهم یا اینکه می گویم اینکه اهل جایی باشی اهمیت ندارد. بیشتر مردم احتمالا فکر می نمایند من انسان بی ادبی هستم که اینطور رفتار می کنم اما خودم این مسئله را به شوخی می گیرم.

من هم این مسئله را جدی نمی گیرم. سعی می کنم قبول کنم که من یک کودک فرهنگ سوم از زمین هستم. شاید جایی به نام وطن نداشته باشم اما عاشق شده ام، قلبم شکسته، گریه نموده ام، خندیده ام، ناراحت شده ام و مانند هر انسان دیگری که در سن 27 سالگی پشیمان شده، پشیمان شده ام. اگر یادآور نشوم که در 10 کشور زندگی نموده و به بیشمار کشور سفر نموده ام، دیگر زندگی ام شگفت آور نمی شد.

نمی دانم قرار است در سفر بعد به کدام کشور بروم یا اینکه بچه هایم را که آن ها نیز فرهنگ سومی هستند در کجا بزرگ کنم. اما بی صبرانه منتظر اتفاقات آینده هستم. این تجربه ها، این احساسات، توانایی حضور در یک موقعیت و رشد کردن در آن چیزهایی هستند که ما را تعریف می نمایند، به ما شکل می دهند و ما را شبیه به یک انسان می نمایند، نه جایی که به جهان آمده و بزرگ شده ایم.

منبع: کجارو / matadornetwork.com
انتشار: 28 بهمن 1400 بروزرسانی: 28 بهمن 1400 گردآورنده: masuodsms.ir شناسه مطلب: 1828

به "سفر جزوی از زندگی عادی من است" امتیاز دهید

امتیاز دهید:

دیدگاه های مرتبط با "سفر جزوی از زندگی عادی من است"

* نظرتان را در مورد این مقاله با ما درمیان بگذارید